نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در رکابت می‌دوم تا گوی چوگانت شوم

از برایت می‌کشم خود را که قربانت شوم

بر سر راهت چو خاک افتاده‌ام یکره بران

بر سر ما تا غبار نعل یکرانت شوم

آخر ای ماه جهان تابم چه کم گردد ز تو

گر شبی پروانه شمع شبستانت شوم

گر کنی قصد سر من نیستم بر سر سخن

گردن طاعت نهم محکوم فرمانت شوم

ای سهی سرو خرامان سایه‌ای بر من فکن

تا فدای سایه سرو خرامانت شوم

در سرم سودای زلف توست و می‌دانم که من

عاقبت هم در سر زلف پریشانت شوم

در مسلمانی روا باشد که خود یکبارگی

من خراب چشم مست نامسلمانت شوم

گفتمش تو جان من شو گفت سلمان رو بگو

ترک جان وانگه بیا تا جان و جانانت شوم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر عشق و ارادت عمیق خود را به معشوق بیان می‌کند. او به تصویر کشیدن عشقش می‌پردازد و از تمایلش برای فدای معشوق شدن سخن می‌گوید. شاعر خود را در مسیر معشوق قرار داده و آماده است تا هر جا که او برود، همراهش باشد. او به زیبایی‌های معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره می‌کند و احساساتی از جمله طاعت و فرمانبرداری را ابراز می‌کند. در نهایت، شاعر با بیان اینکه تنها در سایه معشوق می‌تواند آرامش یابد، نشان می‌دهد که عشق او چقدر عمیق و فراگیر است.