نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۷ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن

که می‌گویند بشکن عهد و بی‌شرمیست بشکستن

حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در

ولیکن عهد بتوانم که بازش می‌توان بستن

نیم صافی که برخیزم چو صوفی از سر دردی

چو دردی در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن

همی خواهم من این نوبت ز تو به توبه کلی

بدست شاهدان کردن، ز دست زاهدان رستن

من مسکین به سودای پری رویی گرفتارم

که باد صبح نتواند ز بند زلف او جستن

به سودای تو صد زنجیر روزی بگسلم از هم

ولیکن رشته پیوند نتوانیم بگسستن

مرا پیوند من با من، جدایی داده است از تو

کنون سلمان ز من خواهد بریدن، بر تو پیوستن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تمایل شاعر به دوری از مستان و گذراندن لحظاتی آرام با دوستان است. او از شکستن عهد و وعده می‌ترسد و بر این باور است که نمی‌تواند روابط دوستانه را قطع کند. شاعر به دنبال رهایی از زهد و جدایی است و احساس می‌کند که عشق او به معشوقش به بند کشیده‌اش و نمی‌تواند از زلف او جدا شود. او به این نتیجه می‌رسد که هرچقدر هم که بخواهد از زنجیرهای عشق بگریزد، ولی پیوندش با معشوق به او اجازه نمی‌دهد که از او جدا شود. در نهایت، شاعر به این فکر می‌افتد که شاید سلمان (یا یک شخصیت نمادین دیگر) بتواند او را از این وضعیت نجات دهد و به وصال معشوق برساند.