غزل شمارهٔ ۳۱۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن
بس دامنش گرفتن، وانگه فرو کشیدن
بیجهد بر نیاید، جان عزیز باید
جان عزیز دادن، یوسف به جان خریدن
گم کردهایم خود را، راهی نمای مطرب
باشد مگر بدان ره، در خود توان رسیدن
حاجی دگر نبرد، قطعاً ره بیابان
مسکین اگر تواند، یک ره ز خود بریدن
نی هر دمم ز مسجد، خواند به کوی رندی
قول وی از بن گوش، میبایدم شنیدن
از گفتگوی واعظ، مخمور را چه حاصل؟
میبایدش کشیدن، وز درد سر رمیدن
باد صبا ز زلفش خوش میجهد ندانم
کز بند او صبا را، چون دل دهد جهیدن
بر هر طرف که تابد خورشیدوش عنان را
چون سایه در رکابش، خواهم به سر دویدن
سلمان به نام و نامه، درکش قلم که خواهند
این نامها ستردن، وین نامهها دریدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمایلات عاشقانه و عرفانی اشاره دارد. شاعر از آرزوی وصال معشوقی چون زلیخا صحبت میکند و اینکه برای رسیدن به او باید جان عزیز را فدای عشق کرد. همچنین به گمشدن در راه عشق و سعی در درک خود اشاره دارد. در ادامه، از سختیهای جستجوی عشق و مشکلات اجتماعی سخن میگوید، و اشاره به صدای واعظ و بینتیجه بودن سخنان او دارد. در نهایت، شاعر با خاطرخواهی به زیباییهای معشوق و عشق اشاره کرده و بر آن است که برای رسیدن به او باید از قید و بندها رها شود.