غزل شمارهٔ ۳۳۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
پیغام تو آورد صبا سلمه الله
چون خاک رهم بود قراری و سکونی
باد آمد و بر بوی توام میبرد از ره
باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان
بادم به فدای قدم باد سحرگه
ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون
هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه
از شرم عذار تو برآورده عرق گل
وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه
بگریست به خون جگر و زار بنالید
در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه
حال من شوریده چه محتاج بیان است
رنگ رخ من بین که بیانی است موجه
از خاک رهم خوارتر افتاده به کویت
سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حالت خواب و خیال عاشقانه خود اشاره میکند. او از بیداری سحرگاه و پیغامی که باد به او میآورد صحبت میکند. شاعر احساس میکند که عشق و زیبایی معشوقش او را دچار درد و شوریدگی کرده است. او از عواطف شدیدی که نسبت به معشوق دارد میگوید و بیان میکند که رنگ رخسارش نشاندهنده حال نزارش است. در انتها، او به این موضوع اشاره میکند که به عشقش در کوی معشوق افتاده و دیگر نمیتواند از آن برخیزد.