غزل شمارهٔ ۳۳۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
چون تنی باشد که جانش رفته باشد دور ازو
ذره حالم نمیگردد ز حال ذرهای
کافتاب عالم آرا بازگیرد نور ازو
گو نسیم صبح از خاک درش بویی دهد
بو که بستانم دمی داد دل رنجور ازو
کی به جوی چشم من بازآید آن آب حیات
تا خراب آباد جان من شود معمور ازو
ای خضر زان چشمه نوشین نشانی باز ده
کاروزی شربتی دارد دل محرور ازو
چشم مستش راوق افشان کرد چشمم را بپرس
تا چه میخواهد مدام آن نرگس مخمور ازو
دل چو رازش گفت با جان من نبودم در میان
در درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو
هرچه باداباد خواهم راز دل با باد گفت
همدم است القصه نتوان داشتن مستور ازو
بر بیاض دیده سلمان میکند نقش سواد
کان جو بگشاید ببارد لولو منثور ازو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دوری و جدایی از محبوب مینالد و احساس تنهایی و ناامیدی خود را به تصویر میکشد. او خود را به انسانی تشبیه میکند که جانش را از دست داده و حالش از حال دیگران بیخبر است. در این دلتنگی، از نور و زیبایی محبوب یاد میکند و به بوی خوش صبحگاهی اشاره میکند که یادآور محبوبش است. شاعر به دنبال یافتن دوبارهای از محبت و حیات است و به چشمهای که خضر (نماد زندگی و جاودانگی) از آن سخن میگوید، اشاره میکند. در نهایت، دل و رازهای درونی خود را با باد در میان میگذارد و از عشق و دلدادگیاش میگوید. شعر با تأکید بر دروننگری و شناخت راز دل نوشته شده است.