غزل شمارهٔ ۳۵۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سری از سر نه ار با ما سر مهر و وفا داری
به ترک سر بگو آنگه بیا گر پای ما داری
به سر باید سپرد این ره تو این صنعت کجا دانی
ز جان باید گذشت اول تو این طاقت کجا داری؟
چو می بر لب رسان جان را اگر کام از لبم جویی
چو گل بر باد ده خود را اگر برگ هوا داری
به عهد جنس ما کم جو نشان عهد حسن از ما
برو بلبل چه میخواهی ز گل بوی وفاداری
مپرهیز از هلاک تن بقای جان اگر خواهی
میندیش از سر دار ار سر دار البقا داری
رخ زردست و آه سرد و اشک گرم و خون دل
نشان مرد درد ما تو زین معنی چها داری
مس زنگار خوردم شد ز تاب مهر رویت زر
تو خود مسکین نمیدانی که با خود کیمیا داری
دل و جان باختن شرط است سلمان در ره جانان
اگر جان و دلی داری بباز آخر چرا داری؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و فدای جان در راه معشوق میپردازد. شاعر از عمق احساسات خود میگوید و بر این نکته تأکید دارد که برای رسیدن به عشق حقیقی، باید از خودگذشتگی کرد. او به معشوق وعده میدهد که تنها با دل و جان میتوان در این مسیر قدم گذاشت و از هرگونه ترس و تردید باید چشمپوشی کرد. در نهایت، شاعر با تأکید بر اهمیت فدای دل و جان، از مخاطب میخواهد تا با عشق و وفاداری، خود را به معشوق بسپارد.