نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هرکه از خود خبری دارد، از او بی‌خبر است

عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است

مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست

وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است

بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد

که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سر است

جان در این منزل خونخوار، ندارد خطری

هر که او را غم جان است، به جان در خطر است

جان من، همنفس باد سحر خواهد بود

تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

مردمِ چشمِ من ار با تو نظر باخت، چه شد؟

عشقبازی، صفت مردم صاحب‌نظر است

خاک بادا سر من، گر سر افسر، دارم

تا به خاک کف پای تو سرم، تاجور است

آخر آن خار که بر رهگذرت نپْسندم

بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟

زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید

عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره پیچیدگی‌های عشق و حالاتی است که انسان در مواجهه با آن تجربه می‌کند. شاعر اشاره می‌کند که هر که به خود احساس آگاهی دارد، در واقع از حقیقت خود بی‌خبر است. عشق نمی‌تواند به مکانی برود که اثری از وجود ندارد و انسان‌های هشیار از عالم آگاهی بیشتری دارند. در کوی محبت، هر قدمی که برداشته می‌شود، حاکی از سرنوشت و عواقب آن است. ورای این، بیان می‌شود که جان تنها در این دنیا در خطر نیست، بلکه هر که دلش غم عشق دارد، خود در خطر است. همچنین، شاعر به قدرت و زیبایی عشق اشاره کرده و در نهایت به زاهدانی که در تلاش برای رندی هستند، انتقاد می‌کند. این شعر بیانگر عواطف عمیق و بلاتکلیفی‌های عاشقانه است.