نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۶۹ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جز باد همدمی نه که با او زنم دمی

جز باده مونسی نه که از دل برد غمی

جز دیده کو به خون رخ ما سرخ می‌کند

در کار ما نکرد کس از مردمی، دمی

خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک

رحمی نکرد بر من مسکین به هر مرهمی

دریای عشق در دل ما جوش می‌زند

ز آنجا سحاب دیده ما می‌کشد نمی

سرمست عشق را ز دو عالم فراغت است

زیرا که دارد او به سر خویش عالمی

زان پیش روی بر در او داشتم که داشت

روی زمین غباری و پشت فلک خمی

سلمان مگوی را ز دل الا به خود که نیست

در زیر پرده فلک امروز مرحمی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تنهایی و غم خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هیچ‌کس جز باد و باده (شراب) در کنار او نیست. او به زخم‌هایی که از دیگران خورده اشاره می‌کند و می‌گوید هیچ‌کس به او رحم نکرده است. عشق در دل او به شدت وجود دارد و اشک‌هایش از آن ناشی می‌شود. شاعر همچنین می‌گوید که عاشق به باعث بی‌نیازی از دنیا، به عشق خود غرق شده است و می‌فهمد که عشق او برتر از هر چیز دیگری است. در نهایت، او از حالتی خاص و درک عمیق از عشق صحبت می‌کند که ویژه خود اوست.