غزل شمارهٔ ۴۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
ای دل شوریده جان، نیست شو از هر چه هست
کز پی تاراج دل، عشق برآورد دست
منکر صورت نشد، عارف معنی شناس
راه به معنی نبرد عاشق صورت پرست
از پی محنت شود، مست محبت، مدام
هر که شراب بلی، خورد ز جام الست
بزم وصال تو را، چشم تو خوش ساقی است
کز نظرش میشود، مردم هشیار مست
خادم نقاش فکر، نقش رخت سالها
خواست که بر لوح جان، بندد و صورت نبست
یک سحر از خواب خوش، چشم خوشت بر نخاست
دست ندادش شبی، با تو به خلوت نشست
از سر من گر قدم، باز گرفتی چه شد
لطف تو صد در گشاد، یک در اگر بست بست
کام دل خویش یافت، هر که به درد تو مرد
درد دل خویش جست، هر که ز درد تو جست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلباختگی است. شاعر از دل شوریده و دلتنگی سخن میگوید و اشاره میکند که عشق دلی را به سرقت میبرد. او به تفاوت عشق واقعی و عشق ظاهری اشاره میکند و میگوید که عاشق باید به دنبال معنا باشد، نه صرفاً زیبایی ظاهری. همچنین به تاثیر محبت و عشق بر روان انسان اشاره دارد و میگوید که عشق میتواند فرد را مست و سرشار از شوق کند. شاعر به بزم وصال و خوشیهای آن اشاره میکند و میگوید که چشم معشوق نقش بسزایی در خواب و بیداری او دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که کسانی که برای رسیدن به معشوق دچار درد و رنج میشوند، در واقع به حقیقت دل خویش دست مییابند.