نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست

با یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست

امشب، چه فتنه بود که انگیخت چشم او

کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست

عاشق ندید، در حرم دل، جمال یار

بر غیر یار، تا در اندیشه، در نبست

صوفی به رقص، بر سر کوی، بکوفت پای

عارف ز ذوق، بر همه عالم فشاند دست

ساقی قدح به مردم هشیار ده، که من

دارم، هنوز، نشوه‌ای از ساغر الست

این مطربان راهزن، امشب ز صوفیان

خواهند برد، خرقه و دستار و هر چه هست

من جان کجا برم، ز کمندش که باد صبح

جانها بداد، تا ز سر زلف او بجست

صیدی، که در کمند تو، روزی اسیر شد

ز اندیشه خلاص همه عمر، باز رست

اصنام اگر به روی تو، ماننده‌اند نیست

فرقی میان مذهب اسلام و بت پرست

خواهی که سربلند شوی، از هوای او

سلمان چو خاک در قدم یار گرد پست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عشق و حالاتی می‌پردازد که دلبستگان در مواجهه با معشوق خود تجربه می‌کنند. شاعر از ناکامی در دستیابی به آرامش و نشستن با یار سخن می‌گوید و به حال و هوای مستی و فتنه‌ای که چشم محبوب ایجاد کرده، اشاره دارد. او شوق و شور عاشقان را توصیف می‌کند که در محضر یار به رقص و مستی می‌پردازند. همچنین، او از تعارض بین عشق واقعی و ظواهر مذهبی سخن می‌گوید و در نهایت بر لزوم خضوع و خاکساری در برابر معشوق تأکید دارد. این شعر به طور کلی تآثیر عشق و وابستگی بر روح و وجود انسان را به تصویر می‌کشد.