غزل شمارهٔ ۴۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
تا به هوای تو دل، از سر جان، برنخاست
از دل بیطاقتم، بار گران ، برنخاست
عشق تو تا جان و دل، خواست، که یغما کند
تا جگرم خون نکرد، از سر آن، برنخاست
بر دل نازک تو را، بود غباری، ز من
تا نشدم خاک ره، آن زمیان، برنخاست
سرو نخوانم تورا، کز لب جوی بهشت
چون قد زیبای تو، سرو روان برنخاست
زلف پریشان تو، باد به هم برزند
کز دل سودا زده، آه و فغان بر نخاست
بیش به تیغ ستم، خون غریبان، مریز
ظلم مکن در جهان، امن و امان برنخاست
پرتو مهر تو تا، بر دل سلمان، بتافت
ذره صفت از هوا، رقص کنان، برنخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر درباره عشق و دلتنگیاش به معشوق سخن میگوید. او اشاره میکند که تا زمانی که عشق معشوقش وجود دارد، از دلش آرامش نمیآید و بار سنگین محبت او را تحمل میکند. عشق او به حدی است که جانش را در خطر میبیند، اما همچنان از درد و رنج عاطفیاش نمیکاهد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند «سرو» و «زلف پریشان»، زیبایی معشوق را توصیف میکند و از ظلم و ستم در جهان نیز انتقاد میکند. در نهایت، اثر محبت معشوق به دل سلمان (یک شخصیت مشهور) نیز اشاره شده است. این اشعار به بیان عواطف عمیق انسانی و زیبایی عشق پرداخته است.