غزل شمارهٔ ۵ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مگسوار از سر خوان وصال خود مران ما را
نه مهمان توام آخر بخوان روزی بخوان ما را
کنار از ما چه میجویی میان بگشاد می، بنشین
به اقبالت مگر کاری برآید زین میان ما را
از آنم قصد جان کردی که من برگردم از کویت
« معاذا الله» که برگردم چه گردانی به جان ما را
تو زوری میکنی بر ما و ما خواهیم جورت را
کشیدن چون کمان تا هست پی بر استخوان ما را
رقیبان در حق ما بد همی گویند و کی هرگز
توانند از نکو رویان جدا کردن بدان ما را
چو اجزای وجود ما مرکب شد ز سودایت
چه غم گر چون قلم گیرند مردم بر زبان مارا
قیامت باشد آن روزی که بر سوی تو چون نرگس
ز خواب خوش بر انگیزند مست و سرگران مارا
نشان آب حیوان کز دهان خضر میجستم
دهانت میدهد اینک به زیر لب نشان مارا
بیا سلمان بیا تا سر کنیم اندر سر کارش
کزین خوشتر سر و کاری نباشد در جهان ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به حس تنهایی و longing (دلتنگی) شاعر به معشوق اشاره دارد. شاعر با بیان اینکه چرا او را از وصال خود میراند، ابراز میکند که همچون مگسی از شیرینی عشق فرار نکند. او از معشوق میخواهد که او را بخواند و در کنار او بنشیند. همچنین احساس ناامیدی و درد را از قدرت معشوق نسبت به خود و چالشهای موجود در عشق بیان میکند. شاعر نگران این است که رقیبان نتوانند او و معشوقش را از هم جدا کنند. در نهایت، او از معشوق دعوت میکند که بیاید و با هم به خوشیها و عشق بپردازند، چرا که این بهترین چیزی است که در زندگیشان وجود دارد.