نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شب فراق، چو زلفت اگر چه تاریک است

امیدوارم از آن رو، که صبح، نزدیک است

به خفتگان، خبری می‌دهد، خروش خروس

ز هاتف دگرست، آن خطاب نزدیک است

صبا، سلاسل دیوانگان عشق تو را

به بوی زلف تو هر صبح، داده تحریک است

بپرس حال من از چشم خود، که این معنی

حکایتی است که معلوم ترک و تاجیک، است

ز کفر زلف تو، دل ره نمی‌برد بیرون

که راه پر خم و پیچ و محله تاریک است

نمی‌رسد به خیال تو، آب دیده من

که دیده، سخت ضعیف است و راه، باریک است

تو مالکی به همه روی، در ممالک حسن

مرا بپرس، که سلمانت از ممالیک است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تفکر درباره عشق و فراق می‌پردازد. او با تصویرسازی از تاریکی شب، امید به صبح نزدیک را در دل دارد. صدای خروس و بیدار شدن صبح، نشانی از امید و زندگی است. شاعر از عشق و زلف معشوقش سخن می‌گوید و به دل شیدا و دیوانه‌اش اشاره می‌کند. در اینجا، زلف معشوق به عنوان عاملی جذاب و وسوسه‌انگیز مطرح است که دل را به خود مشغول کرده است. شاعر همچنین به ضعف خود در بیان احساساتش اشاره می‌کند و می‌گوید که دیدگانش ناتوان از حضور معشوق هستند. در نهایت، او از معشوق می‌خواهد که حال او را بپرسد و نشان دهد که عاشق برای او در دنیا تنهاست.