نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

رفیقان! کاروان، امشب، روان است

دل مسکین من، با کاروان است

زمام اختیار، از دست ما رفت

زمام اکنون، بدست ساروان است

نگارم رفت و چشمم ماند، در راه

ولی اشکم هنوز از پی، روان است

امید زندگانی، از که دارد؟

دل مسکین من، چون او روان است

تن من با فراقش، همرکاب است

سر من با عنانش، همعنان است

زچشم عاشقانش، کاروان را

همه منزل، گل و آب روان است

طلب کاریم و مقصد، ناپدید است

گران باریم و مرکب، ناتوان است

خدا را ساربان امروز، محمل

مران کین روز برما، بس گران است

گرت سودای این راهست، سلمان

ز خود بگذر، که اول منزل، آن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ درد و جدایی شخصی است که دلش با یک کاروان در حرکت است. او احساس می‌کند که کنترل زندگی‌اش از دستش خارج شده و امیدش را در نبود محبوب از دست داده است. چشم‌هایش به راه دوخته شده و اشک‌هایش نشان‌دهندهٔ غم فقدان است. در این میان، او از سختی‌های سفر و بار سنگینی که بر دوش خود دارد سخن می‌گوید و به دنبال مقصدی ناپیداست. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که اگر واقعاً به سفر و عشقش علاقه‌مند است، باید خود را از قید و بندها آزاد کند.