نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران است

هر که شد مست می عشق تو، هشیار آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره نیست

یعنی او نیز هم از زمرهٔ هشیاران است

دلم از مصطبهٔ عشق تو بویی بشنید

زآن زمان باز مقیم درِ خماران است

عشق با روی تو هر بوالهوسی، چون بازد؟

عشق کاری است که آن، پیشهٔ عیاران است

حال بیماری چشم تو و رنجوری من

داند ابروی تو کاو بر سر بیماران است

دارم آن سر که سر اندر قدمت اندازم

وین خیالی‌است که اندر سر بسیاران است

شرح بیداری شب‌های درازم که دهد

جز خیال تو که او مونس بیداران است

در هوی و هوس سرو قدت سلمان را

دیده ابری است که خون جگرش باران است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و مستی ناشی از آن است. شاعر به زیبایی محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که هر که عاشق او شود، به نوعی هشیارتر می‌شود. در دنیای عشق، عقل و خرد جایی ندارد و همه مُست عشق محبوب‌اند. شاعر از جراحت و درد دل ناشی از این عشق سخن می‌گوید و به زیبایی محبوبش می‌بالد. او همچنین به شب‌های طولانی و بیدار ماندن‌هایش اشاره می‌کند که تنها خیال محبوبش در فکرش جا دارد. در نهایت، عشق را به یک بارندگی تشبیه می‌کند که جان عاشق را زنده می‌کند.