نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است

زما مپرس، که حال درون دل، چون است

به خون نوشته‌ام، این نامه را که خواهی خواند

اگر چه دود درونم، نشسته در خون است

نکرد آتش شوق درون قلم ظاهر

مگر ز شوق قلم دود رفته بیرون است

نمی‌کنم سخن اشتیاق، کان تقدیر

ز طرف حرف و زحد عبارت، افزون است

بیا و قصه حالم بخوان، که بر رخ من

نوشته دیده، به خطی، چو در مکنون است

خیال روی تو دارم، مقام در چشمم

سرشک چشمم، از آن رو مقیم گلگون است

دل مقید سلمان، اسیر آن لیلی است

که در سلاسل زلفش، هزار مجنون است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد فراق معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که وصف این فراق به حدی زیاد است که نمی‌توان آن را به زبان آورد. او از درون خود می‌گوید و اشاره می‌کند که احساساتش چنان عمیق است که حتی در نوشته‌اش نیز نمی‌توان به خوبی آن را منتقل کرد. شاعر با عشق و شوق دلش می‌سوزد و از اشتیاقی که در دلش دارد می‌گوید، اما نمی‌خواهد جزئیات آن را بیان کند. او از چشمانش می‌گوید که نشانگر حال درونی‌اش است و در نهایت به تأثیر زلف معشوق اشاره می‌کند که دل او را در قید و بند کرده و او را به مجنون تبدیل کرده است.