غزل شمارهٔ ۶۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است
کارم ز دست رفته و در پا، فتاده است
بیاتفاق صحبت و بیاختیار هجر
مشکل حکایتی است که ما را فتاده است
چون شمع، میگدازم و روشن نمیشود
کین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟
گر افتدت هوس، که بپرسی، دل مرا
در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشق و حالی که به معشوق دارد سخن میگوید. او به زلف معشوق اشاره میکند که در ذهنش همیشه درگیر آن است و این مسئله باعث شده کارش از دست برود. صحبت کردن و فراق بدون اراده و از روی ناچاری، برای او دشواری ایجاد کرده است. او به شدت داغ و ذوب شده، مانند شمعی که روشن نمیشود و میپرسد چه آتشی در دلش شعلهور شده است. در پایان، به معشوق میگوید اگر برای شناختن دل او کنجکاو است، باید در زلف خود او را جستجو کند.