نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روزی از رویت، مگر طرف نقاب، افتاده است

در دل خورشید و مه، زان روز تاب، افتاده است

دیده من تا به روی توست، روشن، خانه‌ای است

مردم چشم مرا، در خانه آب، افتاده است

بس که بارید از هوا، باران محنت، بر سرم

کش به اطراف زجاجی، آفتاب افتاده است

غمزه‌ات دل می‌برد، چشم توام، خون می‌خورد

روز و شب آن در شکار، این در شراب، افتاده است

کرد چشمت، فتنه‌ای پیدا و در هر گوشه‌ای

عالمی بر فتنه بختم به خواب، افتاده است

شد دل بیمار و می‌خواهد ز لعلت، شربتی

رحمتی فرما، که این مسکین، خراب افتاده است

آفتابی، از من خاکی، جدا خواهد شدن

لاجرم چون ذره، دل در اضطراب، افتاده است

برمتاب از من، عنان، آخر که یکسر کار من

رفته است از دست و در پا چون رکاب، افتاده است

تا من افتادم ز کویت در حسابی نیستم

ز آنکه در کویت چو سلمان، بی‌حساب افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف درد و عشق عمیق خود می‌پردازد. او از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر روح و دل خود صحبت می‌کند. در دل او، عشق و اشتیاق مانند خورشید و ماه درخشنده است و نگاهش روشنایی‌بخش خانه‌اش محسوب می‌شود. باران غم و اندوه بر سرش باریده و حالش را خراب کرده است. او در جستجوی نجات و رحمت است و احساس می‌کند که در این عشق بیمار و ناتوان شده است. شاعر به شدت تحت تأثیر معشوق قرار دارد و به نوعی در چنگال عشق گرفتار شده است. در نهایت، او خود را در وضعیتی می‌بیند که جز در عشق معشوق هیچ چیز دیگر نمی‌تواند او را نجات دهد.