غزل شمارهٔ ۶۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا زماه طلعتت، طرف نقاب، افتاده است
لرزه از عکس رخت، بر آفتاب، افتاده است
رحمتی فرما، که از باران اشک چشم من
مردم بیچاره را، در خانه آب، افتاده است
میکشد مسکین دلم، تاب طناب طرهات
چون کند، در گردن او، این طناب، افتاده است
خیل خونخوار خیال، اطراف چشم من، گرفت
آنچنان کز دیده من، راه خواب، افتاده است
همدمی دارم عزیز، از من جدا خواهد شدن
لاجرم مسکین دلم، در اضطراب، افتاده است
چشم مستت دیدهام، روزی، وزان مستی هنوز
در خرابات مغان، سلمان، خراب افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق و مصیبتهای ناشی از دوری از او پرداخته است. شاعر از زوایای مختلف، از لرزش و ترس ناشی از زیبایی معشوق، اشک و درد دل، و دغدغههای درونی خود صحبت میکند. زبان شعر به خوبی حاکی از حالتی اضطرابی و شکننده است که شاعر به خاطر جدایی و خیالاتش احساس میکند. در نهایت، نشان از آن دارد که عشق و دلتنگی مایه نابودی و غم او شده است.