نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل ز جا برخاست ما را، وصل او بر جا نشست

تا نپنداری که عشقش، در دل تنها نشست

خاست غوغایی ز قدش، در میان عاشقان

در میان ما نخواهد، هرگز این غوغا نشست

گرچه از نخل وجود من، خلالی بازماند

تا سرم باشد، نخواهم، همچو نخل، از پا نشست

مدتی شد تا دلم، در بند مشک زلف اوست

چون تواند بیش ازین، مسکین درین سودا نشست

من به وصلش کی رسم، جایی که باد صبحدم

تا به درگاهش رسد از ضعف تن، ده جا نشست

بهر دیدار جمالش، دل به راه دیده رفت

از پی دردانه و بیچاره در دریا، نشست

جز غمت، کاری نخواهد، بر ضمیر ما گذشت

جز رخت، نقشی نخواهد در خیال ما نشست

هر که را با شاهدی صحبت به خلوت داد دست

بی‌گمان با حوریی در « جنت الماوی» نشست

زینهار امروز سلمان با می و حوری نشین

چند خواهی بر امید وعده فردا نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر بیان می‌کند که عشق او در دلش جا دارد و نمی‌تواند از این احساس رهایی یابد. با وجود درد و رنجی که عشق به او می‌آورد، همچنان در انتظار وصال معشوق است. او به زیبایی و جذبه معشوق اشاره می‌کند و تأکید دارد که همیشه عاشق خواهد ماند و نمی‌تواند از این عشق دست بکشد. در نهایت، شاعر به مفهوم حضور و غیبت معشوق می‌پردازد و اینکه هیچ امیدی جز عشق و یاد معشوق در دلش باقی نمانده است.