غزل شمارهٔ ۷۵ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درون، ز غیر بپرداز و ساز، خلوت دوست
که اوست، مغز حقیقت، برون از همه پوست
دویی میان تو و دوست هم ز توست، ار نی
به اتفاق دو عالم یکی است، با آن دوست
تو را نظر همگی بر خود است و آن هیچ است
تو هیچ شو همه، وانگه بدان، که خود همه اوست
برای دیدن رویش مگرد، گرد جهان
که او نشسته، چو آیینه، با تو رو باروست
مشو، به نقش و نگار جمال او، قانع
که حسن طلعت آن گل، چو غنچه تو بر توست
به پیش دوست مبر، جز متاع دل، چیزی
اگر چه سنگ دلست، آن صنم، ولی دلجوست
اگر چه آب حیات لبش روانبخش است
هزار، چون خضرش، تشنه مرده بر لب جوست
اگر به تربت سلمان رسی، ببوی، گلش
که این گل، از اثر صحبت گل خوشبوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اهمیت ارتباط با دوست و حقایق عمیقتر اشاره میکند. او میگوید که حقیقت واقعی در دوستی با خدا یا معشوق نهفته است و اگرچه ما به ظاهر دنیا و اشکال آن توجه میکنیم، اما باید درون خود را جستجو کنیم. دوگانگی بین ما و دوست، فقط زاییده خود ماست. شاعر توصیه میکند به دنبال جنبههای ظاهری زیبایی نباشیم و فقط دل را به دوست هدیه کنیم، چرا که او به دنبال دلهاست. در نهایت، او اشاره میکند حتی اگر به آثار شخصیتهای بزرگ برسیم، بوی خوب آنها از ارتباط با دوست واقعی ناشی میشود.