غزل شمارهٔ ۷۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست
بس نیست؟ این قدر که سرم خاک پای توست
با آنکه رفته در سر مهر تو، جان من
جانم هنوز، بر سر مهر و وفای توست
پرداختیم، گوشه خاطر، ز غیر دوست
کین گوشه، خلوتی است که خاص، از برای توست
ای غم وثاق اوست دلم، گرد او مگرد
جایی که جای فکر نباشد، چه جای توست
آیینه صفات خدایی و خلق را
جمعیتی که روی نمود، از صفات توست
چشم بدان، ز حسن لقای تو دور باد
کاکنون بقای عالمیان، در لقای توست
آنچ از تو میرسد به من احسان و مردمی است
و آنها که میرسد، به تو از من دعای توست
موی تو بر قفای تو دیدم، بتافتم
گفتم، مگر که دود دلی، در قفای توست
مویت به هم برآمد و در تاب رفت و گفت
سودای کج مپز، که کمند بلای توست
گر بنده مینوازی، ور بند میکنی
ما بندهایم، مصلحت ما، رضای توست
ور قطع میکنی سرم، از تن بکن، که نیست
قطعا برین سرم سخنی، رای، رای توست
خاک درت، به خون جگر گشت حاصلم
سلمان برو، که خاک درش خونبهای توست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و وفاداری عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او اشاره میکند که تمام وجودش در پی عشق معشوق است و حتی جانش نیز به خاطر محبت او در خطر است. شاعر درون خود را به گوشهای اختصاص داده که تنها برای معشوق است و تأکید میکند که در اینجا جای فکر و تردید وجود ندارد. همچنین او به صفات خداوند و زیباییهای معشوق اشاره کرده و میگوید که همه خوبیها از او سرچشمه میگیرد. شاعر در نهایت به نوعی تسلیم و وابستگی به معشوق خود اشاره میکند و هر چه برای او پیش آید را به رضایت و اراده معشوق مربوط میداند. این شهر نشاندهنده شدت عشق و ارادت شاعر به معشوقش است.