نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

قطعه شمارهٔ ۱۰۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

پریر روز به حمام در فقیری را

به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور

فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد

چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور

از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل

فقیر گفت که ای خواجه نیستی معذور

دل مرا که به کلی خراب کرده توست

گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، فقیری به خواجه‌ای مغرور و ثروتمند مراجعه می‌کند. خواجه در ابتدا او را تحقیر کرده و به او فحش می‌دهد. فقیری که از این رفتار آزرده خاطر است، به خواجه نزدیک می‌شود تا از پاش بوسه بزند. پس از آن، فقیری با عذرخواهی از خواجه گلی برای او می‌آورد، ولی خواجه بر این عقیده است که با یک گل نمی‌توان دل او را که دچار خرابی شده، شاد کرد. شعر نشان‌دهنده تضاد طبقاتی و ناراحتی فقراء از رفتارهای بی‌رحمانه ثروتمندان است.