قطعه شمارهٔ ۱۲۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خدایگانا از حد گذشت و بی مر شد
حدیث فاقه داعی و عرض قصه وام
ز حضرت تو چو ابر آنچنان سیه رویم
که هر دمم ز حیا آب میچکد ز مشام
ولی معامل مبرم چو میدهد زحمت
ضرورت است که آرم به حضرتت ابرام
اگر بسیط زمین بحر مکرمت گردد
جز از نوال لال تو بر من است حرام
ور از خمار غمم جان به لب رسد چون خم
ز دست جم نستانم خلاف رای تو جام
به وجه دین من انعامهای گوناگون
اگر چه بود شما را ولی نبود تمام
بگو که قرض رهی را تمام بگزارید
که ناقلان سخن گفتهاند مالامام
اگر چنانچه بود مصلحت روانه کنند
به جانبیم برسم رسالت و پیغام
و یا وظیفه شغلی به من حواله کنند
که این فتاده نماید بران وظیفه قیام
به همتت شود آسوده خاطرم ز هموم
به دولتت شود آزاد گردنم از وام
جواهر سخن من شکسته میآید
مگر عنایت تو نظم آورد به نظام
همیشه تا بود از کعبه بر زمین آثار
حریم سلطنتت باد کعبه اسلام
اساس طاق جلالت که با فلک جفت است
مهندس ازلی بسته بر ستون دوام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به حال و هوای خود و مشکلاتی که دارد اشاره میکند. او از سختیها و فقرش میگوید و به خداوند التماس میکند تا به او کمک کند. احساس شرم و حیا او به حدی است که از وضعیت خود مینالد و به دنبال راهی برای گرهگشایی از مشکلاتش است. همچنین، به نعمتها و بخششهای الهی اشاره میکند و میخواهد که خداوند او را در مسیری درست هدایت کند. در پایان، شاعر به عظمت و جلال الهی تأکید میکند و به ارتباط قدرتهای دینی و دنیوی میپردازد. او از خداوند میخواهد که آسودهاش کند و مشکلاتش را برطرف نماید.