قطعه شمارهٔ ۱۳۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شاعری سحر آفرینم، ساحری معجز نما
خازن گنج ممالک، مالک ملک سخن
در دریای کاندرو ز اهل کرم دیار نیست
ناگهان افتاده و درماندهام پا بست تن
یک به یک را کرده غارت بی سر و پایان شهر
تا به دستار سر و ایزار پای و پیرهن
هر یکی زینها به نوعی زحمت ما میدهند
تا به کی باشد تحمل خیر سعدالدین حسن
منعمان شهر را گو طاقت من طاق شد
هان ببخشایید هم بر ما و هم بر خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف خود به عنوان شاعری سحرآور و معجزهگر میپردازد که مالک کلمات است. او از وضعیت درماندگی و گرفتاری خود صحبت میکند و به مشکلاتی که در زندگی با آن مواجه است اشاره میکند. شاعر به غارت احساسات و روحیاتش در میان مشکلات و فشارهایی که بر اوست، اعتراف میکند و از تحمل این وضعیت ناامیدانه ابراز خستگی میکند. در نهایت، از مردم و خود خواهان بخشش میشود.