قطعه شمارهٔ ۱۵۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو بر طلول دیار حبیب بگذشتم
که کرده بود خرابش جهان ز بی باکی
مجاوران دیار خراب را دیدم
در آن خرابه خراب و شکسته و باکی
به خاک رهگذار حبیب میگفتم
که ای غلام تو آب حیات در پاکی
کجا شدت گل این باغ و شمع این مجلس
کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی
بسی ازین کلمات و حدیث رفت و نبود
در آن منازل خاکی به جز صدا حاکی
زمان زمان به دل و چشم خویش میگفتم
ایا منازل سلمان این سلماکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به سفری که به دیار حبیب داشته اشاره میکند. او از خرابیها و ویرانیهایی که بر اثر بیباوری به وجود آمده، صحبت میکند و مجاورت با ویرانهها را تجربه میکند. او در دل افسوس میخورد که کجا رفتهاند گلها و شادیهای آن باغ و مجلس. به نظرش تمام زیباییها و شادیها به فراموشی سپرده شده و تنها صدای یاد آنها باقی مانده است. او از خود میپرسد که آیا اینجا همان منازل سلمان است که زمانی پر از زندگی و نشاط بوده است.