قطعه شمارهٔ ۱۶۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم
کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی
بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را
تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی
آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده
کاشکی من سایه وار اندر رکابت بودمی
من سر و پایی ندارم گر سرم بودی و پا
زین بشارت پای کوبان بر فلک سر سودمی
عزم استقبال کردم گشت مانع درد پا
گر سرم کردی مدد کی درد پا بستودمی
هست درد پا و در سر نیست سامانی مرا
گر سرم بودی به ره این ره به سر پیمودمی
ملک میگوید که ظلت کاش بودی جاودان
بر سر من تا منت در سایه میآسود می
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق شاعر درباره عشق و آرزوی وصال معشوق میپردازد. شاعر به آصف، یک شخصیت افسانهای، اشاره دارد و از او میخواهد که به او کمک کند تا به معشوقش برسد. او از دردها و دلتنگیهایش سخن میگوید و با آرزوی حضور در کنار معشوق، از محدودیتهای جسمی و دردهایش نالان است. شاعر در حسرت این است که کاش میتوانست به طور کامل با معشوقش همراه شود و از سایه او بهرهمند گردد. در نهایت، شاعر با حسرت به زندگی و سرنوشت خود مینگرد و آرزو دارد که بتواند در کنار معشوقش همیشه آرامش داشته باشد.