قطعه شمارهٔ ۹۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ایا شهی که غبار سپاه منصورت
عذار فتح به خط معنبر آراید
سوار همت تو گوی جاه در میدان
ببردی از خم چوگان چرخ بر باید
اگر محاصره آسمان کند رایت
به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید
شهاز گردش گردون شکایتی است مرا
که ذکر آن به چنین حضرتی نمیشاید
منم که مریم فکر مسیح خاصیتم
به مدحت تو همه ساله روح میزاید
به فر دولت تو همتی است سلمان را
که نور خواستنش ز آفتاب عار میآید
اگر به تشنگیش جان به لب رسد حاشا
که پیش بحر به خواهشگری لب آلاید
چو پای صدر کشد در گلیم درویشی
سر تجرد او ترک آسمان ساید
حطام فانی دنیا بدان میارزد
که طوق منت آن گردنی بفرساید
طمع نمیکنم و خود چه سود از آن طمعی
که مرد را ببرد آب و نان نیفزاید
توقع است ز لطف توام که بهتر ازین
به حال من نظر التفات فرماید
بقای عمر تو بادا که بنده را به جهان
به غیر عمر تو چیزی دگر نمیباید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره قدرت و عظمت یک فرمانروایی است که به خاطر شجاعت و همت خود در میدان نبرد بر دشمنان پیروز شده و به پیروزیهای بزرگ دست یافته است. شاعر از زیبایی و جذبه این فرمانروا میگوید و برای او احترام و محبت قائل است. او خود را در مقام مریم و مسیح میبیند و میخواهد از ویژگیهای نیکو و شایسته فرمانروا بگوید. در ادامه، شاعر به بیاهمیتی دنیا و نعمتهای زودگذر آن اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که تنها چیز ارزشمند در زندگی طول عمر و نگاه محبتآمیز فرمانروا به بندگانش است. در نهایت، شاعر امید به لطف و توجه بیشتر از سوی فرمانروا دارد.