نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هزار سال به امید تو توانم بود

هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود

مرا وصال نباید همان امید خوشست

نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود

مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال

نه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود

من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دید

ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود

همیشه صید تو خواهم بدن که چهرهٔ تو

نمودنی بنمود و ربودنی بربود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و انتظار است. شاعر بیان می‌کند که هزار سال به امید رسیدن معشوق زندگی کرده و هر زمان که به او نزدیک‌تر می‌شود، احساس می‌کند که هنوز زود است. او می‌گوید که وصال معشوق به تنهایی نمی‌تواند او را خوشحال کند و نمی‌داند که چرا برخی به عشق می‌رسند و برخی دیگر نه. عشق او نسبت به معشوق هرگز کاهش نیافته و همچنان درگیر آن است. شاعر اشاره می‌کند که از معشوق هیچ‌چیز ندیده، اما همچنان امیدوار است و به شکار معشوق ادامه می‌دهد، چرا که زیبایی و جاذبه معشوق او را تسخیر کرده است.