شمارهٔ ۲۲۶ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بستهٔ یار قلندر ماندهام
زان دو چشمش مست و کافر ماندهام
تا همه رویست یارم همچو گل
من همه دیده چو عبهر ماندهام
بر دم مار آمدم ناگاه پای
زان چو کژدم دست بر سر ماندهام
در هوای عشق و بند زلف او
هم معطل هم معطر ماندهام
بر امید آن دوتا مشکین رسن
پای تا سر همچو چنبر ماندهام
چنگ در زنجیر زلفینش زدم
لاجرم چون حلقه بر در ماندهام
دورم از تو تا به روزی چشم و دل
در میان آب و آذر ماندهام
از خیال او و اشک خود مقیم
دیده در خورشید و اختر ماندهام
هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل
اندر آبان و در آذر ماندهام
دخل و خرج روز شب را در میان
در سیه رویی چو دفتر ماندهام
افسری ننهاد ز آتش بر سرم
تا چنین نی خشک و نی تر ماندهام
سالها شد تا از آن آتش چو شمع
مرده فرق و زنده افسر ماندهام
مفلس و مخلص منم زیرا مرا
دل نماند و من ز دلبر ماندهام
عیسی اندر آسمان خر با زمین
من نه با عیسی نه با خر ماندهام
بی منست او تا سنایی با منست
با سنایی زین قبل درماندهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف حال و روز عاشقانه شاعر است که به شدت در عشق یار خود غرق شده و از دلتنگی و یاد او رنج میکشد. شاعر از احساسات و وضعیت روحی خود میگوید که به مانند زنجیری به عشق یار وابسته است و در میان درد و خوشیهای زندگی معطل مانده است. او از رویایی که با یار دارد صحبت میکند و میگوید که از عشق و زیبایی او محصور شده است، تا جایی که زندگیاش به یک دفتر سیاه تبدیل شده و هیچ امیدی به تغییرات ندارد. شاعر در آخر به این احساس میرسد که هیچ چیز نمیتواند او را از عشقش جدا کند و در این بین، نه تنها با دیگران بلکه حتی با خود نیز در تضاد و انزوای عمیق است.