نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۸ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

بی صحبت تو جهان نخواهم

بی خشنودیت جان نخواهم

گر جان و روان من بخواهی

یک دم زدنت امان نخواهم

جان را بدهم به خدمت تو

من خدمت رایگان نخواهم

رضوان و بهشت و حور و عین را

بی روی تو جاودان نخواهم

بر من تو نشان خویش کردی

حقا که جز این نشان نخواهم

بیگانه بود میان ما جان

بیگانه درین میان نخواهم

من عشق تو کردم آشکارا

عشق چو تویی نهان نخواهم

هر گه که مرا تو یار باشی

من یاری این و آن نخواهم

تو سودی و دیگران زیانند

تا سود بود زیان نخواهم

اکنون که مرا عیان یقین شد

زین پس به جز از عیان نخواهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که بدون وجود معشوق، هیچ چیز برایش ارزشی ندارد و حاضراست جانش را فدای او کند. شاعر به روشنی بیان می‌کند که هیچ چیز، حتی بهشت و نعمت‌های آن، بدون روی معشوق برایش مهم نیست. او عشقش را به صراحت ابراز می‌کند و در نهایت تأکید می‌کند که تنها به عشق و حضوری که معشوق به او می‌دهد ارزش قائل است و از بیگانگان و دنیای بیرون فاصله می‌گیرد.