نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۹ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای دو زلفت دراز و بالا هم

وی دو لعلت نهان و پیدا هم

شوخ تنها که خواند چشم ترا

چشم تو شوخ هست و رعنا هم

بستهٔ تو هزار نادان هست

چه عجب صدهزار دانا هم

بستهٔ تست طبع ناگویا

من چه گویم زبان گویا هم

در دریا غلام خندهٔ تست

ای شکر لب چه در ثریا هم

کوه آتش همیشه همره تست

کوه آتش مگو که دریا هم

از قرینان نکوتری چون ماه

نه که چون آفتاب تنها هم

چند گویی سنایی آن منست

با همه کس پلاس و با ما هم؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی‌های معشوق و جذابیت‌های چهره او صحبت می‌کند و از زلف‌های بلند و لعل‌های نهانی او تمجید می‌کند. او به شوخ‌طبعی و جذابیت چشمان معشوق اشاره کرده و می‌گوید که بسیاری از نادانان به زیبایی او دلبسته هستند. شاعر در ادامه بیان می‌کند که دریا در حضور خنده معشوق گویی غلامی بیش نیست و او از آتش احساسات و عشق خود به معشوق سخن می‌گوید. همچنین به تشبیه معشوق به ماه و آفتاب اشاره می‌کند، و نهایتاً می‌افزاید که او (سنایی) خود را در کنار دیگران و به ویژه در نزد معشوقش، خاص و متفاوت می‌داند.