نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۶ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده‌ایم

تا که در بند کله‌دوزی اسیر افتاده‌ایم

صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک

ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده‌ایم

او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمع

ما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده‌ایم

بندهٔ او از سر چشمیم همچون سوزنش

گرچه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزاده‌ایم

سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدست

تا غلام آن بهشتی روی حورا زاده‌ایم

کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمست

لاجرم ما از تن و دل هر دو را آماده‌ایم

از لب خویش و لب او در فراق و در وصال

چون چراغ و باغ هم با باد و هم با باده‌ایم

برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنک

دل همی گوید گر او سادست ما هم ساده‌ایم

لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کان

تا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجاده‌ایم

ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه او

خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده‌ایم

تا سنایی وار دربستیم دل در مهر او

ما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشاده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال عاشقان و پرستش معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که ما از دنیا و تعلقات مادی دل بریدیم و فقط برای عشق معشوق زندگی می‌کنیم. او به طور نمادین از کلاهی سخن می‌گوید که نشان‌دهنده هویت و وابستگی‌هایمان است، و حالا آن را کنار گذاشته‌ایم. عشق ما به معشوق به اندازه شمعی است که در برابر Flame او قرار دارد. شاعر در اینجا همچنین از ناز و زیبایی معشوق و درک عمیق عشق سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه عاشق به عشق خود وابسته است و در تمام حالات، چه شاد و چه غمگین، به عشق ادامه می‌دهد. در نهایت، عشق به عنوان یک سفر دشوار و پر از فراق و وصال مطرح می‌شود که در آن عاشق تمام وجودش را برای معشوق فدای می‌کند.