نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا بدیدم بتکده بی بت، دلم آتشکده‌است

فرقت نامهربانی آتشم در جان زده‌است

هر که پیش آید مرا گوید چه پیش آمد تو را

بر فراق من بگرید گوید این مسکین شده‌است

ای فراق از من چه خواهی چون بنفروشی مرا

جای دیگر ساز منزل نه جهان تنگ آمده‌است

تا مگر سنگین دلت را رحمت آید بر دلم

سنگ را رحمت نباشد این حدیثی بیهده‌است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و درد فراق می‌گوید. او به بتکده اشاره می‌کند و می‌نویسد که قلبش مانند آتشکده در حال سوختن است. او از دلداری‌هایی که دیگران به او می‌دهند، یاد می‌کند و این‌که آن‌ها از وضعیت او می‌گریند. شاعر از فراق می‌پرسد که چه می‌خواهد در حالی که او را در حال آتش زدن می‌بیند و بیان می‌کند که دنیای کوچک و تنگ برایش ناگوار شده است. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که سنگدلی دیگران نمی‌تواند بر درد او مرهمی باشد.