شمارهٔ ۴۲۷ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تو آفت عقل و جان و دینی
تو رشک پری و حور عینی
تا چشم تو روی تو نبیند
تو نیز چو خویشتن نبینی
ای در دل و جان من نشسته
یک جال دو جای چون نشینی
سروی و مهی عجایب تو
نه بر فلک و نه بر زمینی
بی روی تو عقل من نه خوبست
در خاتم عقل من نگینی
بر مهر تو دل نهاد نتوان
تو اسب فراق کرده زینی
گه یار قدیم را برانی
گه یار نوآمده گزینی
این جور و جفات نه کنونست
دیریست بتا که تو چنینی
ای بوقلمون کیش و دینم
گه کفر منی و گاه دینی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف محبوبی میپردازد که موجب آلام عقل و دل شاعر شده است. محبوب، زیبا و جذاب است و شاعر را به شدت تحت تأثیر قرار داده. او به شخصیتی معماگونه اشاره میکند که همواره در دل و جان او حضور دارد و با این حال، خود را ناگفته باقی گذاشته. شاعر احساس میکند بدون وجود محبوب، عقلش کارایی ندارد و در عشق، دچار نوسان و سردرگمی است. در نهایت، او را هم به عنوان یک منبع کفر و هم دین معرفی میکند، به این معنا که وجودش مملو از تضادها و احساسات متناقض است.