نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ سنایی

سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ای پسر! عشق را بدایت نیست

در ره عاشقی نهایت نیست

اگرَت عشق هست شاکر باش

که به عشقْ اندرون شکایت نیست

گر بنالی ز حال عشق، تو را

علت عاشقی بغایت نیست

جهد کن جهد تا به عشق رسی

کانچه گفتم ترا کفایت نیست

ز عمل کام دل شود حاصل

درد را نزد من حکایت نیست

چون وصیت کنم به عشقْ تو را

که مرا نوبتِ وصایت نیست

عشقْ ما را ولایتی داده‌ست

که کسی را چنان ولایت نیست

رایت خیلِ عشق فعل بوَد

عشق را نزدِ عقل رایت نیست

هر کرا عشق نیست در دل و جان

در دل و جان او هدایت نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوع عشق و تجارب عاشقی می‌پردازد. او بیان می‌کند که عشق پایانی ندارد و عاشق باید شکرگزار باشد که در عشق شکوهای وجود ندارد. اگر کسی در عشق رنج می‌برد، این دلیل بر نقص عشق او نیست. شاعر همچنین بر اهمیت تلاش و جهد برای رسیدن به عشق تأکید می‌کند و می‌گوید که عشق حقیقی سبب دل‌خوشی می‌شود. او اشاره می‌کند که عشق، ولایتی ویژه به انسان می‌دهد و بر این باور است که عقل نمی‌تواند به درستی عشق را درک کند. در نهایت، می‌فرماید که کسی که عشق در دل و جانش نیست، راهی به هدایت نخواهد داشت.