شمارهٔ ۸۴ سنایی
سنایی غزنوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست
در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست
پسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیست
جرعهای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیست
می خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیست
چند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیست
در مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیست
تو یکی گرد دل برآی و ببین
در دل تو غم دوتایی نیست
تو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیست
چون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیست
تو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی حالتی روحی و معنوی میپردازد که در آن، روشنایی و آشنایی وجود ندارد. او به بیان این میپردازد که در دنیای مادی و خرابات، هیچگونه ارتباطی با مردم و حقایق معنوی نیست. شاعر از دیگران میخواهد که باده بیاورند، زیرا او دیگر تمایلی به پاکی ندارد و به دنبال جرعهای میگردد تا آرامش یابد. او بر این باور است که در بحثهای فلسفی و علمی، جایگاهی وجود ندارد و باید از قیل و قال پرهیز کرد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که شناخت خداوند و حقیقت وجود، فراتر از گفتوگو و بحثهای بیفایده است و شخصیت واقعی انسان در ارتباط با خداوند نمایان میشود. او یادآوری میکند که از خود رهایی یابیم تا به خدا برسیم و این سخن تنها به خودنمایی یا علم در ظاهر متعلق نیست.