نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خواهم که با تو قصه خود در میان نهم

چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم

بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم

از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم

دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو

من کز شرف قدم به سر فرقدان نهم

نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دل

مهر نگین ختم سلیمان بدان نهم

گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیست

مغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم

جانا بگو که شاهدی از خادمان ماست

کآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و شوق بیان شده است. شاعر می‌خواهد داستان عشقش را با معشوقش در میان بگذارد و از او می‌خواهد تا با دیدن او، عشقش را ابراز کند. او درد و شوق خود را بر لوح جانش می‌نویسد و آرزو دارد که به خاک پای معشوقش تبدیل شود. همچنین، به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و می‌گوید که حتی اگر حرفی از او بزند، باک ندارد و عشقش را به او تقدیم می‌کند. در نهایت، شاعر از معشوقش می‌خواهد که او را به خادمان خود معرفی کند تا بتواند به عشق و نیازش نزدیک‌تر شود.