نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم

ز لعلش خاتم پرسم بگفتا جان بدل باید

بدادم جان و لعلش را به کام خویشتن دیدم

ز برگ یاسمن گفتم شود پیراهن او را

ولی از برگ گل نازک تر آن مه را بدن دیدم

نماندم صبر در هجران و آتش شعله زد در دل

در آن جز چاره کار خود اندر سوختن دیدم

زدرد عشق او گر شاهدی را چهره چون زر شد

بحمدالله که این زردی بر آن سیم تن دیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر دلدادگی به معشوقش متحمل شده، سخن می‌گوید. او با اشاره به زیبایی معشوق، احساس می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند دردهایش را مانند او درک کند. شاعر در عشقش جانش را فدای زیبایی معشوق کرده و به یاد او، پیراهن او را از گل یاسمن می‌سازد. او در هجران معشوقش طاقت ندارد و آتش عشق در دلش شعله‌ور می‌شود. در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که حتی در زردی چهره عاشقانه‌اش، زیبایی معشوق را می‌بیند و از این بابت خوشحال است.