شمارهٔ ۱۰۲ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم
همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم
به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بود
فروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم
دلم بگرفت در غربت کجایی ساربان آخر
کزین دهر خراب آباد رخت خویش بربندم
چو از خلق جهانم می رسد محنت به هر جایی
به کنج عزلتی بنشینم و بر خلق در بندم
چو از روز ازل با یار ما ر ا عهد محکم بود
بگو ای شاهدی من دل به دلدار دگر بر بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و دلبستگیاش به محبوب اشاره میکند. او مدت زمانی در کنار محبوب زندگی کرده و حالا خواهان زلف و کاکل اوست. دلش در قید زنجیر سر زلف محبوب گرفتار است و به شدت به او وابسته شده است. در حسرت یار و در غربت، دلش به درد میآید و آرزو میکند که از این دنیای پرمشکل فرار کند. او همچنین به عهدی که با محبوب از آغاز داشته اشاره میکند و به ناچار اذعان میکند که نمیتواند دل به دیگری ببندد. این شعر، حس عمیق عشق و دلتنگی شاعر را به تصویر میکشد.