شمارهٔ ۱۰۴ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا دل به قید زلف دلآرام بستهایم
بر دیده خواب و بر جگر آرام بستهایم
سودای یار در سر و سر در کمند زلف
این عقده بین که ما به سرانجام بستهایم
ما از مقام صدق سر کویش از صفا
با اشک غسل کرده و احرام بستهایم
سودای وصل او که به دیگ دماغ ماست
در پختنش بسی طمع خام بستهایم
کس در بلا به کام دل خویشتن نرفت
ما دل به درد و داغ به ناکام بستهایم
ای شاهدی ز دام دو زلفش مجو خلاص
تا انتهای عمر در این دام بستهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و عشقورزی است. شاعر خود را به نوعی در قید و بند زلف یار میبیند و از احساسات عمیق و درد و رنجی که بر دلش حاکم است، سخن میگوید. او به وضوح نشان میدهد که عشق او تنها به خوشیها محدود نیست و در عین حال که آرزوی وصال دارد، دچار غم و ناکامی است. شاعر اشاره میکند که زندگیاش به خاطر این عشق، به نوعی با داغ و درد همراه است و از اینکه هرگز از این عشق خلاص نخواهد شد، ابراز تأسف میکند. در نهایت، این شعر به مضامین وفاداری، درد عشقی و قیدهای آن اشاره دارد.