شمارهٔ ۱۰۵ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به پیش عارض او عرض آفتاب مکن
که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن
محبت من و دلدار سابق از ازل است
از آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن
به فکر آن دهن اندیشه کرده عقل بسی
نیافت در ره این نکته هیچ جای سخن
شراب کهنه بده ساقیا که هست لطیف
به نوبهار گل تازه و شراب کهن
چو شاهدی ز ره زهد و توبه باز آمد
به رغم مدعیان ساقیا قدح پرکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل به بیان عشق و محبت ذاتی و جاودانه انسان به معشوق میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی از ازل وجود داشته و نمیتوان آن را با هیچ چیزی مقایسه کرد، مانند آفتابی که خود، به اشعههایش نیاز ندارد. او به ساقی میگوید که شراب کهنه و لطیف بدهد تا از لذتهای گذشته بهرهبرداری کند، در حالی که دیگران ممکن است تظاهر به زهد و توبه کنند. شاعر بر اهمیت عشق و لذتهای آن تأکید دارد و دعوت به شادی و نوشیدن میکند.