شمارهٔ ۱۱۲ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو
سرای دیده و دل هم خراب شد هر دو
شب فراق تو شد دیدهام چو دریایی
به رود و مردم چشمم حباب شد هر دو
علی الصباح به رویت چو دیده کردم باز
سواد دیده من آفتاب شد هر دو
ستون خیمه تن عشق گشت گیسویت
بگرد خیمه ز هر سو طناب شد هر دو
به قتل شاهدی آن غمزه بس تعلل کرد
مگر که نرگس مستت به خواب شد هر دو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و افسردگی ناشی از دوری معشوق سخن میگوید. دل و جان او به خاطر فقدان محبوب دچار درد و رنج شده است. اشکها و غمها به شدت او را آزار میدهد و عشق او به معشوق، زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده است. او به زیبایی چهره و موهای معشوق اشاره میکند که مانند ستونی در خیمه عشقش است. در پایان، شاعر به دلتنگی و ناراحتی ناشی از نگاه معشوق اشاره میکند و چشمانش را به دریا تشبیه میکند، که به خاطر فراق، به شدت پر از اشک و غم شدهاند.