شمارهٔ ۱۰۸ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن
لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن
گفتم به طول عمر شود کارم از تو راست
جانم رسید برلب و بگذشت کار از آن
روزی به عمر نسبت قد تو کرده ام
عمر دراز رفت و من شرمسار از آن
پیکانها که در دلم از ناوک تو بود
بردم به زیر خاک بسی یادگار از آن
عشقت چو در درون دل و جان قرار یافت
زین رفت عقل و دانش و صبر و قرار از آن
دوران چرخ چون نبود بر مراد خود
ای شاهدی مکن گله روزگار از آن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات و دردهای ناشی از عشق و غفلت اشاره میکند. او از محبتی سخن میگوید که در دلش شعلهور است و به خاطر زیبایی معشوقش به نظر میرسد که هوش و صبرش را از دست داده است. شاعر به عمر خود اشاره میکند که از آرزوهایش فاصله گرفته و به خاطر عشق، اندوه و شرمساری را تحمل میکند. همچنین، با تشبیه عشق به پیکانهایی که در دلش نشسته، از یادآوری یادگارهای تلخ عشق سخن میگوید. در نهایت، او از روزگار گله ندارد و تنها به صورت خود و عشقش مینگرد.