نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بگو به یار که کاشانهٔ که می‌پرسی

منم خراب تو ویرانهٔ که می‌پرسی

حدیث زلف تو امشب حکایتی است دراز

تو خوابناک ز افسانهٔ که می‌پرسی

منم که خلوت دل کردم از غم‌آبادت

تو از غم که و غمخانهٔ که می‌پرسی

ز جام عشق تو خلق جهان همه مستند

تو از تواضع مستانهٔ که می‌پرسی

گدای کوی تو شد شاهدی و شاهی یافت

بگو دگر در شاهانهٔ که می‌پرسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به محبوب خود می‌گوید که او در ویرانی عشق او زندگی می‌کند و حال و روزش تحت تاثیر عشق او دگرگون شده است. او به زیبایی‌های زلف معشوق و جذابیت‌های عشق اشاره می‌کند و از حالات عشق و مستی که در اثر آن به وجود آمده سخن می‌گوید. شاعر به نوعی به معشوق می‌گوید که او دیگر در دنیای خود غرق در غم و درد نیست و از او می‌خواهد که درباره این احساسات و حالت‌های عاشقانه بیشتر بپرسد. همچنین، اشاره‌ای به این دارد که عشق او مانند جامی از شراب مستی‌بخش است که همه را مجذوب خود کرده است. در انتها، شاعر به مقام و ارزش خود به عنوان یک گدا در کوی عشق معشوق اشاره می‌کند و درخواست می‌کند که دیگر درباره مقام و جایگاهش سوال نکند.