شمارهٔ ۱۱۰ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو
کس در جهان ندید سواری به تنگ تو
تا زد کمان ابروی تو تیر غمزه را
این بس ولی که گشت نشان خدنگ تو
گر همچوعود سوزم و چون نی فغان کنم
نبود خلاص رشته جان را ز چنگ تو
فارغ شدی دماغ ز بوی گل و بوی گل وسمن
گر یار هر یکی نشدی آب و رنگ تو
چون شیشه ایست این دل پر خون شاهدی
او را کجاست تاب دل همچو سنگ تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل دربارهٔ عشق و دلدادگی شاعر به معشوقی است که به وصف زیباییها و نازکخلق او پرداخته است. شاعر احساس میکند هیچکس در دنیا به اندازهٔ محبوبش زیبا و دلربا نیست. او با اشاره به کمان ابروی معشوق، به تأثیرات عمیق و دردناک عشق اشاره میکند و میگوید که این دل پر از درد مانند شیشهای است که تحمل سنگینی عشق را ندارد. در نهایت، شاعر از این موضوع میگوید که اگر دیگران به بوی گلها و زیباییها مشغولند، او تنها به یاد محبوب خود مشغول است.