شمارهٔ ۱۸ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشقت چو به قصد عقل و جان رفت
دل هم به غلط در آن میان رفت
دل برد گمان که آن دهان نیست
یک ذره بدید و در گمان رفت
جز حسن تو را چو هست آنی
جان و دل ما به قصد آن رفت
ابری شد و درد و غم ببارید
آهم که ز دل بر آسمان رفت
لعلش طلبید و جان به بوسی
جان گشت روانه و روان رفت
چون شاهدی آن لب و دهان دید
جانش به فدای این و آن رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر از تأثیر عمیق عشق بر دل و جان صحبت میکند و میگوید که دلش به اشتباه جذب زیباییهای معشوق (لب و دهان) شده است. با وجود همه زیباییها، دل در درد و غم غوطهور میشود و در نهایت عشق باعث میشود که جانش به سوی معشوق برود. بهطور کلی، شعر حس عمیق و پیچیدهای از عشق و فدایی را به تصویر میکشد.