شمارهٔ ۱۹ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست
کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست
بیادگار تو در دل خدنگ هاست مرا
کشم ز سینه خدنگی که یادگار تو نیست
زدیده سیل دمادم به رخ فشانم از آن
که شویم آن اثری را که از غبار تو نیست
خبر ز جوهر جان کس نمیدهد لیکن
بنزد ما بجز آن لعل آبدار تو نیست
ز بس که زخم تو خوردیم داغ آن برجاست
نماند یک سر مویم که داغ دار تو نیست
منال شاهدی از مفلسی که از غم او
زبحر دیده چه گوهر که در کنار تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به درد و رنج عاطفی ناشی از عشق و جدایی اشاره میکند. او از مجروحیت دلها و سینههای عاشقان سخن میگوید و میپرسد که آیا دلی هست که از غم محبوب بیقرار نباشد. شاعر ذکر میکند که یادگاری از محبوب در دلش باقی مانده و زخمهایی که از این عشق خورده، همانند علامتهایی دائمی بر تن او باقی مانده است. او به زیبایی محبوب نیز اشاره میکند و اینکه هیچ چیز نمیتواند جای خالی او را پر کند. در نهایت، شاعر با دلسوزی به دلتنگیاش و نبود محبوب در کنارش اشاره میکند، بیان میدارد که غم او مانند دریایی عمیق است.