شمارهٔ ۲۱ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت
چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت
شد از محبت تو خاک سجده گاه ملک
چو سرو قامت تو سایه بر زمین انداخت
رخ تو گاه بگویند ماه و گه خورشید
مرا به مهر رخت شوق آن و این انداخت
ببرد دانش و هوش و خرد ز من زلفت
کنون کرشمه چشمت نظر برین انداخت
گرفت دل ز هوا و نشاند در جگرم
کمان ابروی تو هر چه از کمین انداخت
مکن ملامت احوال شاهدی ای شیخ
فراق یار و غم رویش اندرین انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت به معشوق است. در ابتدای شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت چهره محبوب اشاره میکند که مانند عقدهای بر پیشانی او نشسته و تأثیرات عمیقی بر دلهای دیگران گذاشته است. او از سجدهگاه عشقش سخن میگوید و چهره محبوبش را با ماه و خورشید مقایسه میکند. همچنین به تاثیر زلف و چشمان محبوب بر عقل و احساساتش اشاره کرده و میگوید که دلش را با کمان ابروی معشوق گرفته و نشانی از غم فراق یار در دلش باقی مانده است. شاعر در نهایت از کسی میخواهد که او را به خاطر عشقش ملامت نکند.