شمارهٔ ۲۵ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با لعل جان فزای تو آب زلال چیست
با آفتاب روی تو مه در کمال چیست
دل تنگ گشتهام ز دهانت که هست نیست
ور نیست باز گو که خیال محال چیست
در حسن بی مثال تو حیران شدند خلق
معلوم کس نشد که رخت را مثال چیست
دارم امید وصل ولیکن ز بخت خویش
در حیرتم که عاقبت این مآل چیست
چون نوبهار عمر ندارد بقا بسی
با گل بگو که این همه غنج و دلال چیست
شد شاهدی چو مو بخیال میان تو
معلوم هم نشد که خیال محال چیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس عشق و شگفتی شاعر از زیبایی معشوق میپردازد. شاعر میپرسد که چگونه میتوان زیبایی معشوق را با چیزهای دیگری همچون آب زلال یا آفتاب مقایسه کرد، و حیرت او از محبت و جذبه معشوق به وضوح در اشعارش مشخص است. او همچنین به ناپایدار بودن عمر و عشق اشاره میکند و از امید به وصال، اما تردید در سرنوشت خود سخن میگوید. این احساسات عمیق و رنج کشیدن از دوری معشوق، موضوعات اصلی این شعر هستند.